صبحی!!!صبح که نه ظهر!!!!تصمیم بر این شدکه بریم بیرون (عاخه ناهار که درست نکرده بودیم!!خلاصه واسه ناهارباید میرفتیم )
تا از خونه زدیم بیرون!!هنوز اول جاده بودیم,اذون گفتن!!رفتیم همون مسجدی که صدای اذون میومد ازش.
منتظر مامانم اینا بودم,جلو در وردی نشستم,خادم مسجد واسم چایی آورد!!!بعد خودش رفت نمازبخونه!!!
همینطور که منتظر بودم,چشمم خورد به میزی که روش کتاب و چند مدل فیش و قند بود!!!
فک کنم واسه مسافرای عید گذاشته بودن!!!عاخه مسجد کنارجاده بود!!!مسافرا زیاد میومدن.
٣تاکتاب خریدم"حدیث تندرستی"یکی واسه خودم,بقیه هم واسه دوستام!!
یه ده تومنی دادم,۴تومن بهم پس داد!!۴تومنو گذاشتم رو میز که ازش یه فیش کمک به مسجدبگیرم.دیدم قیمت رو جلد کتاب زده ١۴٠٠تومن!!ولی٢٠٠٠تومن حساب کرده بود,این شد که از این حرکتش!!(زرنگی در اوردن )خوشم نیومد!اضافه پولمو پس گرفتم:))
بهشم تذکر دادم که قیمت رو جلد زده١۴٠٠!!!
خیلی بدم میاد از اینکه یکی زرنگی کنه!!!!!و طرفم خر فرض کنه!!!
اومدم بخاری رو روشن کنم (اینجا هوا سرد شده یکم )
نمیدونم چرا کامل خاموش شده!!اشمعکش هم خاموش بود!!!!
یاد ندارم روشن اش کنم !!:-(هنوز تازه سرما خوردگی ام داشت خوب میشدهاااا:-\
باز فردا دوباره صدام میگیره و با صدای تو دماغی ام,موجبات شادی اهل خونه ،فراهم میشه!!!!!!
الان یه ویندوز8.1 واسه لپ تاپم نصب کردم!!!
منوی استارت نداره,چرا:-)))))
چیکارکنم:-))))))).
البته منوی استارت نداره.الان دوباره باید ویندوز8نصب کنم.
برنامه ی فردا ما:
تا لنگه ظهر که خواب(این قسمت مورد علاقه منه):)))))))
ظهرم,شاید ناهار رفتیم بیرون,شایدم نه!!
البته خداکنه نریم!!چون من کلی فیلم سه بعدی از دایی م گرفته بودم تو عید ببینم وقت نشد!!پس فرداهم که دارن میرن تهران دیگه!!باید فیلما رو پس بدم!!!اگه نریم میشینم اینا رو میبینم.
شب هم که میریم مراسم فاطمیه.
بعدظهری تو شهر چه چرخی زدم بنرها رو بخونم ,ببینم امسال کیا رو دعوت کردن و کجا سخنرانش بهتره,بریم اونجا,از شانس من,خیلی سخنران امسال نیومده!!
فقط حجت الااسلام راستگو و ضیاءی رو دعوت کردن!!
شایدم نرفتم مراسم دیگه!!همون سخنرانی های تلویزیونو نگاه کردم.والا
همیشه از روز١٣به در بد میومده!!اصن خوشم نمیاد!!
امشب,از وقتی که داشتیم میرفتیم مهمونی تا ساعت١٢که برگشتیم!!
نانوایی ها باز بود!!!!و شلوغ!!
انگار فردا قراره قحطی بیاد!!!!
نصفه شبی!!میبینم از تو آشپزخونه صدای لقو پق میاد!!!
رفتم میبینم دادشمه!!
میگم :چی میخوای؟
میگه:دارم دوغ میخورم!!!بلکه خوابم ببره !!!
تازه فهمیدم این بیخوابی های ما ارثیه :-D
دوستم پیام داده:
هفته اولو نریم دانشگاه:-D
بعد از رفتن به اون همایشه!!دارم فک میکنم:
ماهم دانشجوییم؟؟عایا؟؟
:دی
دغدغه اینا چی بود؟!!دغدغه ما چیه؟؟
الان تنها دغدغه فکری ما اینکه چطوری کلاسا رو بپیچونیم,یا کنسل کنیم :دی
عصری دایی ام اومد دنبالم!!گفت :میای همایش ....وصل؟!!
تقریبا یه ده سالی هست که این همایش تو شهرمون برگزار میشه!!!البته من تازه دو ,سه ساله که خبردارشدم!!
از دانش اموزای نخبه ای که الان بزرگ شدنو به جایی رسیدن دعوت میکنن!!یه جا جمع شن!!!والبته دبیرهای مطرح شهرهم هستن.
کارفرهنگی مدیر مدرسه تیزهوشان و نمونه اس!!!
خیلی خیلی ایده ی جالبیه!!اینکه همه شون یه جا جمع میشن!!واسه اینکه باهم اشنا بشن.اگه کاری چیزی از دست شون بر بیاد,واسه هم انجام بدن!!!!!!!
منم بدون دعوت:دی!!!همراه دایی هام رفتم!
دایی امیرم که دبیر ریاضیه و دعوت بود,دایی علی ام جزء نخبه ها بود!!(البته من نمیدونستم!!! )
وقتی رفتیم دایی علی مو دعوت کردن,صندلی های جلو!!مام که اونجا بوق بودیم!انگار نه انگار دایی م منو با خودش اورده!!رفت جلو!منم عقب تک و تهنا نشستم!!:دی
همون اول شروع مراسم!!مجری شون گفت تشکر میکنیم از آقای ....که افتخار دادنو تشریف اوردنو و......
حالا هی این میگفت!!تصویر هم زوم شده بود روی دایی م!!اصن انتظار نداشتم!!!!!!
خیلی جو بدی بود,احساسه نخاله بودن بهم دست داد :دی
البته من بهش دست ندادم!!ضایع شد:-D
بعد از١۵،١۶روز بالاخره امشب اون فشفشه ابشاری ها رو روشن کردیم :-)))
خونه ی دایی ام دعوت بودیم!!!
چه فایده,رفیق منکه نبود!!نعیمای خر!!عید امسال,اردوی علمی ثبت نام کرده بود!مثلن واسه کنکور درس بخونه!!
حالا بقیه رو شاید بتونه فیلم کنه,ولی منو که.نه!!بهش پیام دادم در چه حالی؟میگه:خوش میگذرونیم!!
هر روز به من پیام میداد شارژ بخرم برام!!!یه روز در میونم که بساط پیتزا خورن داشتن اونجا!!!
تجربه نوشت:من خودم,دخترم ,میدونم دیگه!!امکان نداره چندتا دختر تازه دوست صمیمی هم باشن!یه جا جمع شن و درس بخونن!!!فقط حرف میزنن